قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


برای وصف چشمهایت 

کلمات من 

دست و پایشان می لنگد 

یک جای کار درست نیست 

یک جای کار می لنگد

تو از رویاهای من بیشتری

در مخیله ام که هیچ درمیان واژگان زبان فارسی هم کلمه ای برای وصفت نیافتم

تو وصف ناپذیرترینی بهترینم

در هوای خاطره هایم 

یاد توهمیشه لبریز است 

عطش های تابستانه ی احساسم 

زیر نم باران پاییز گونه ی نگاهت 

سیراب می شود 

اگر بمانی و این پاییز را با هم ببینیم

آرش ابراهیمی
۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۹


من افتاده ام به کویت وباده ای دردست

می گذری ومی کشی دستی براین خَست       (خست به معنای فرومایه)  

ندانستم که جهان درچه است وبرچه هست 

ازثمر ایام نیامد حتی یک کامی به لَست      (لست به معنای خوب ونیکو)

همه در هیچ بود و ما هیچ را همه میدیدیم

این قصه از اول برآمد وچو به آخر رسید رَست 

حکمت این گیتی نه تو دانستی ونه من مَست

جهان فانی بودُ همی تلاش کردیم تا آریم به شَست  (شست به معنای آگاه شدن)

ندانستیم چوسراب توهمی بیش نبودوبِجَست

فردا که به دستور ایزدبرخیزیم چوروز اَلست

اعمال خود بینیم و عمری که به تباهی شدپست

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۸


وقتی تومی رفتی دعایم پشت راهت بود 

تو رفتی وندیدی چشمانم زیر پایت  بود


چقدر دعا کردم همه ی شبهام هیهات بود

چقدرنذرونیازکردم کاش جای تو اینجا بود


در دلم میماندی همیشه وهم نشین من میشدی تابه ازل

تا خوش گوییم وخوش شنویم وخوش بینیم تابه ابد


ولی بی فایده بود همه ی اصرار من به ماندنت

همه ی تلاش هایم نقش برآب شد باآن رفتنت

چمدانت را بسته بودی 

تصمیمت را گرفته بودی


آن دل که تو را دید ماه را چه کند

شبهای تیره وتار ومهتاب را چه کند


در عشقت می سوزم بگو آب کجاست 


آن نوایِ  بی نوایی  عشاق  کجاست

غمت چو گرزی مهلک آمدبرسرم فرود

توبگوفرداهای غم انگیز بی یارکجاست


گفتم که به سویت کنم نامه ای رهسپار

قاصدی بود ولی بگو راه  کجاست

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۷


پیراهن هیچ کس 

به اندازه ی تنهایی من نبود 

تن عریان تنهایی من 

زیر سوز بی مهابای سکوت 

سیاه شد 

زخم های مرا هیچ مرهمی دوا نیست

 

ناگفته هایم را به کَس گفتن روانیست


کنج خلوت مرا 

تنها اشکهایم میشناسند

واز سردرون قلبم تنها قبله گاه وجودم باخبراست 

شبنم هایی از عمق جانگاه زخم هایم 

می رویند بی دلیل ومن محو صدایت

آری من زاییده ی این زمین‌بی اصل ونسب

و اَنیس حرف هایی پوسیده ام 

پشت تمام شعارهایم 

طبل هایی تو خالی خوابیده 

عشق تو ازپای انداخته مرا

آن نگهت  نابود کرده مرا

چشمانت لشکری را به اسارت

ولبانت عالمی را به تباهی کشانده

برای این تن تنها 

عبور تو برازنده تر از ماندن توست 


مرا میلی به طلوع نیست 

غروب شاعرانه تر است

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۶


از اون روزی که تو رفتی 

چقدر خوابم بهم ریخته 

همش کابوس میبینم 

چشام یکریز به در دوخته 


دیگه هیچی مثل قبل نیس 

داره نابود میشه رویام 

نه دلی دارم واسه رفتن 

نه جونی مونده تو پاهام 


چقدر آسونه دل کندن 

تو که میگفتی دنیاتم 

کجا رفت اون همه احساس

هنوزم فکر حرفاتم 


دیگه خواب از سرم  رفته 

خوره افتاده به جونم 

واست مثل قدیم نیستم 

نپرس از این دله خونم 


چقدر اینجا هوا سرده 

همه حرفاشون از درده


کسی اینجا که عاشق نیست 

واسه تو هیچکی لایق نیست 


از اون روزی که تو رفتی 

چقدر خوابم بهم ریخته 

همش کابوس می بینم 

 که دله یکی باهاته

همش خواب میبینم

که خنده رو لب هاته 

بیدارمیشم ولی میبینم نیستی

 اما چشام یکریز به در دوخته 

که باز برگردی تو به این خونه

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۳


من زاده ی ناکجا آباد

بزرگ شده با غروری نابجا

با آرزوهای محال 

وهدفی پوچم

قدم درمسیری بی انتها 

از مبداءای نامعلوم 

به مقصدی ناشناخته

گذاشته ام 

اما اگر تو باشی 

همه ی این ناشناخته ها شناخته

وهمه ی این نامعلوم ها معلوم خواهد شد

تازه خواهم یافت که زاده ی کجا هستم

وپای در چه مسیری می نهم

هدفم می شوی و مرا به آرزوهایم می رسانی 

ازت می خواهم باشی اما اگر نمی خواهی

بگذار به سفرم به ناکجا آباد با همسفرم تنهایی ادامه دهم.

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۳

ای عشق گمشده ی من می دانم یک روز بالاخره خواهی رسید

اما نمی دانم تورا خواهم دید یانه

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۱


بازی را تو بردی 

از پیش باخته بودم 

من پای چشمهایت 

مرگ را شناخته بودم 


از تیزی رفتنت 

غمگین شده دل من 

ای کاش نمی آمدی 

زخمی شده تن من


من پای رفتنم نیست 

جا مانده روی قلبم 

رفتن کار من نیست 

مثل خزان چه سردم


باید که میشنیدی 

خرد شدن غرورم 

به سادگی گذشتی 

طوفان شد وجودم 


به تاراج میبرد بغضم 

تمام هست و نیستم را

به یغما برده ای جانم

تمام تار و پودم را


بدون ماه من امشب 

چقدر سرد و نفسگیره 

نبود تو تو این شبها 

چقدر تاریک و دلگیره

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۱


شاید این آخرین باره 

میبینم روی ماه تو 

شاید این آخرین باره 

که میگیرم من دستاتو

واسم این مرگ نزدیکه 

زندگی بی تو غمگینه

چقدر قلب تو تاریکه

میان بودن و رفتن 

فقط یک خط باریکه 

همیشه یاد حرفاتم

که گفتی تو بمون بامن

نمیدونستم که به این زودی

میری تو با غم از یادم

تموم شهر میدونن 

همه شعرامو میخونن

همه میگن که من رد دادم 

نمیدونن که دادی توبربادم

حواس من سخت به چشمات بود 

حواس تو اماراحت به حرفات بود 

نفهمیدم که چی میگی تو

چشام مبهوت لبهات بود 

قسم خوردم که‌ بی تو ‌ میمیرم 

بهت گفتم که از خونه من میرم

از هر چی عشقه دلگیرم 

با یک قلب ترک خورده 

دارم از زندگیت میرم

به پایان آمد قصه ی ما اما

حکایت ها همچنان باقیست

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۱


به تو که رسیدم 

حرف هایم همه گم شد 

چشمهایم را زمین دوخت

شعر هایم همه ریخت

از میان واژه ها 

اسم تو ماند فقط در یادم

خوب یادم نیست آسمان صاف بود یا ابری

بین ما عطر تو پیچید و حواسم را برد


بر سر بغض من همه شرط می بستند 

من قدم هایم کمی میلرزید 

ولی اندازه ی تصمیم تو محکم بودم 


من همانی بودم 

زیر شلاق بی احساسیت 

تاب آوردم ....

خاطراتت در جیبم ...

خنده هایت را قاب کردم ...

و گذشتم از این آبادی

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۵